یه جای خوب واسه نوشتن زندگی
سلام دوباره به همه........
ممنونم که نظر گذاشتین درسته کمه ولی بزودی زیاد تر میشه خوب ادامه میدم: قسمت دوم سال پنجم مصادف با ورود من به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شد و از اونجایی که بنده در هر جایی که باشم از همون اول بصورت مافیایی وارد عمل میشم ۱- تقلب به صورت نا محسوس از روی میز دبیر ۲- گچی کردن کت و شلوار تازه اطو خورده ی دبیران عزیز با فوت کردن پودر گچ از لوله کناری میز ۳- پیچوندن مدرسه به نام جلسات اعضای فعال کانون پرورشی و جعل اسناد به این منظور ۴-گوش دادن به واکمن به صورت نا محسوس با ژست توجه کامل به دبیر محترم ۵-مالیدن سیر به دیوار کلاس به منظور باز ماندن درب کلاس در طی زمان تدریس دبیر محترم برای نگاه کردن به تلویزیون داخل دفتر مدیریت به هنگام همزمانی مدرسه با بازی های فوتبال حساس( دفتر دقیقا روبروی کلاس ما بود) 6-به دست آوردن رگ خواب اساتید محترم دینی و معارف و پرورشی برای بحث روی مسائلی که نیاز به نوشتن نداره یعنی پرسیدن سوالی که استاد مجبور میشد تا آخر زنگ در موردش صحبت کنه 7-قفل کردن در دستشویی اساتید در ساعات ابتدایی صبح به مدت سه ماه پیاپی( نزدیک سه ماه هر روز پول جمع میکردیم میدادیم به یکی از بچه ها که قفل بخره صبح بیاره مدرسه) 8- قطع کردن سیم تلفن مدرسه وقتی گند بس فجیح و غیر قابل ماست مالی بالا می آمد و .............. البته بحول و قوه الهی بنده تمام این ماموریتها رو با شایستگی تمام انجام دادم و تا آخرین روز های دوره راهنمایی هنوز هیچکس نفهمیده بود که چه کسی پسورد کامپیوتر دفتر داری مدرسه رو عوض کرده بود ( البته الان هم من این موضوع رو تکذیب میکنم و انجام چنین عمل زشتی رو محکوم میکنم دوره راهنمایی رو با استاد افراخته دبیر بسیار حاذق ریاضیات شروع کردیم کسی که خودش فهمیده بود که ریاضیات چی هست و بعد اومده بود که دونسته هاشو به بچه ها انتقال بده از اول هر مبحث تاریخچه ی او مبحث رو توضیح میداد ( من بعدها فهمیدم که تمام اونهارو از رو کتاب تاریخ ریاضیات تالیف استاد پرویز شهریاری برا ما میگفت)این کار استادمون باعث میشد که حداقل برا یه لحظه هم که شده ما به لزوم یاد گرفتن ریاضیات و اینکه مطالبش میتونن مفید باشن فکر کنیم ( البته این حس بعدها با برخورد زمخت اساتید دوره دبیرستان کلا از بین رفت بگذریم......... همونطور که گفتم ورود من به دوره راهنمایی چند ماه بعد از ورودم به کانون بود. من طی تمام سالهای دوره راهنمایی به صورت مداوم کانون هم میرفتم ولی این مداومت و پافشاری من بر این موضوع ( با توجه به تمام مخالفتهای بابا) به این دلیل بود که من کانون جای آرومی واسه ثابت کردن خودم به خودم میدونستم و خدارو شکر این کارو کردم و تو خیلی مسائل موفق شدم و این یه لطف الهی بود ( آخ اخ بابا داره صدام میزنه باید برم نون بگیرم یکم دیگه بمونم اوضاع خیط میشه تا اینجاشو داشته باشین ......... (ادامه دارد) سلام من یه پسر 19 ساله ام . بهتره بگم یه پسر دانشجوی 19 ساله. بهتر از اون میشه گفت یه پسر مخترع دانشجو 19 ساله با عقاید خاص خودش. گاهی متعصب گاهی بیخیال ، گاهی خیلی ساده گاهی خیلی خط خطی ، گاهی ساکت (البته بندرت) گاهی خیلی پر سر و صدا ، گاهی مهربون گاهی خشن و عصبانی و گاهی ...................( بیخیال این گاهی ها خیلی زیادن ) اول از همه میخوام یکم از زندگیم بگم پس بسم الله: قسمت اول 19 سال پیش تو یه بیمارستان تو یه شهر نسبتا ساکت چشمامو وا کردم دیدم یه خانومه از پشت یه چیز شفاف (که بعدن فهمیدم اسم اون چیز عینکه) داره نگام میکنه و با صدای بلند میگه پسره پسره پسره..... حالا بگذریم از بقیه ماجرا که چطوری کله پامون کردن و چطوری مارو به باد کتک گرفتن که از همون اول بفهمیم زندگی کردن به همین آسونی نیست و باید آدم صورتشو با سیلی سرخ کنه (کاری که الان دولت محترم بدون دردو خونریزی داره انجام میده) آره اینطوری شد که یه نفر دیگه به خیل جمعیت دنیا اضافه شد تا ۶ سالگی همبازیام خاک و آجر و چکش و لحاف و تشک تو کمد و یه تعداد دیگه از برو بچ بودن که بعدن فهمیدم من بیخودی 7 سال با اینا حرف میزدم و عاشقشون میشدم چون مامان به راحتی در 2 ثانیه همشونو انداخت دور اسمش بنفشه بود (منظورم اسم کودکستانه) آخه تو ۶ سالگی به زور فرستادنمون کودکستان( آخه......یادش بخیر)خیلی قشنگ بود کلاس ما کلاس بهار بود میشه گفت خاطره انگیز ترین صحنه های دوران زندگیم رو من اونجا تو حیات اون کودکستان تجربه کردم.هنوزم وقتی از جلوش رد میشم یاد اون لحظه ها میافتم(ای کاش همیشه همون سن بودم بگذریم ...... اون دوران گذشت و ما وارد تحصیلات پیشرفته تری با عنوان دبستان شدیم سال اول همچین بهمان خوش نیامد ولی سال دوم بهتر بود معلممون بارش بود که ما بچه ایم و باید بخندیم (خدایش حفظ کند سال چهارم معلمی داشتیم که بی انصافی میشه اگه استاد خطابش نکنم ولی چه فایده که دلم از دست معلم سال پنجم خیلی پره (آخرشم من تناسب یاد نگرفتم)بیخیال نمیخوام یادم بیاد از بازی های این دوران باید به عرض برسونم که بنده در طی این ۵ سال موفق به کسب مدال قهرمانی گرگم به هوا و نون بیار کباب ببر و نایب قهرمانی هفت سنگ شدم( دوستم میلاد بهتر از من بود هیچوقت نتونستم ببرمش لا مذهب بدجوری توپ میزد سال پنجم مصادف با ورود من به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شد جایی که نزدیک به ۴ سال از عمر گرانمایه بنده در اونجا سپری شد............. (ادامه دارد) |